کودکان سرزمین من
.
آهسته قدم می گذارم
و سرزمینم را زیر پاهای خود احساس می کنم
سرزمینی که تلی از خرمن های آتش گرفته
و آتش های به خاکستر نشسته است
رعشه ای از درد به جانم می پیچد
دردی که در دلم می پیچد و به آن چنگ می زند
وجودم انباشته از احساس های مجروع می شود
کاشکی می توانستم سر پناهی باشم برای آشیانه همه ی پرستو
کاشکی در این سرزمین باران بی بهانه ببارد تا آتش قلب ها فروکش کند
کاشکی نسل من با دردی که دارد خو نکند
و نگذارد کودکانش در پس دیوارهای ویران شده ،
بازی زندگی را بیاموزند
کاش می شد برای آنانی که از گهواره تا گور مجالی نمی یابند
زندگی را تشریح کرد
من در مجموعه پیوسته شب ها و روزهایم
دردهای سرزمینم را فریاد می کنم
دردهایی که چون آتش های مذاب
در رگ هایش جاری شده اند
کاشکی در این فریاد
کسی همصدای من باشد!
.............................................
بیائید دست به دست هم دهیم تا آینده فرزندانمان تکرار گذشته ما نباشد
منبع: مسافر افق
